خسته ام
از خویش
از منی که سراسر تکراری است بی پایان
از منی که تنهاست
چند روز بیش نمانده است
تا من عروس قصه ها شوم
و مردم را
عاشقانه
زندگی کنم
شش سال انتظار
را تاب آوردم
برای روزی شبیه امروز
افسوس
که آنچه همیشه از افتادنش می ترسیدم
اتفاق افتاد
و من
خسته تر از آنم که حتی
عاشقانه
در آغوشش کشم
...
دگر دستهایش رامم نمی کند
و لبانش
عطشم را سیراب
...
خسته ام
از خویش
از این اتاق پر از تنهایی
از من
از دنیایی که کثیف است
و آدم هایی که تمام بودنم را
به نبودنی نفرت انگیز تبدیل کردند
نبودنی که نیستم
دگر حتی با خود نیز
نیستم
و تاب نمی خورم در خویش
و شانه نمی زنم گیسوانم را
و گاه گاهی که در آینه می نگرم نیز
چشمانم غریبی می کند
با من ....
خسته ام
....
به قول یه بنده خدا : تو دیوانه ای ! فقط کند می زنی ...
اگر تیز بود
من دیوونه
دیگه نبودم
و باز منم
منی که دگر گریه
آرامش نمی کند
و آغوش عشقی سرخ
هم
....
هر چی فکر می کنم که تو این دو سال که این اتاق درش تخته بود چه جوری گذشت
و چی گذشت چیزی برای گفتن ندارم
جز
خاطری دور از یک دوست
یک یار
دلی که خو گرفته بودم
و خو گرفته بود
یک قدم من بودم و یک قدم او
ولی نیست
یک سال و اندیست که
نیست
نمی بینمش دگر
مثل آن روز های خوب
آن روزهای پاک و گرم
...
پس از این همه حادثه نه از صدای افتادن اتفاق می ترسم نه از ماندن این قلب
شکسته روی دستم ( گمنام )
و من
پر تر از پیش شدم
...
گویی زندگانیم رنگی دگر گرفت
رنگی سراسر تکرار
سراسر غم
سراسر تنهایی
...
چند روزی است
که باز
دلم جایی شبیه آرامش
شبیه نور
شبیه روزنه ای تازه
گیر کرده است
و باز
خلوت پر از تنهایی را
معطر از عطر نرگسی که
تازه یافتمش
برایت می نویسم
برایت می نویسم تا بدانی که این خسته دل
چهار فصلش
زمستانی است پر از تاریکی
پر از ترس
پر از من
پر از منی که تنها تر از من است
نرگسم
تو را
توان با منی اگر هست
اگر تاب می آوریم
بمان
بمان و نرگسم باش
...